کاش میشد عشق را تفسیر کرد. خواب چشمان تو را تعبیر کرد.
کاش میشد در خراب آباد دل خانه احساس را تعمیر کرد . کاش
میشد همچو باران بی دریغ لحظه های سبز را تقدیر کرد . کاش
میشد عشق را با تمام وسعتش تکثیر کرد. کاش میشد اشک را
تهدید کرد مدت لبخند را تمدید کرد . کاش میشد از میان لحظه ها
لحظه دیدار را نزدیک کرد. کاش میشد
عشق زﻣﻴنی
عاشقی رادﻳدم که نگاهش به آسمان بود , ازاوپرﺳﻴدم که معشوق تو در اﻳن آسمان پر ازستاره ﻛﻴست؟جواب داد:آن ستاره که ازهمه پرنورتر است , ازعاشقی دﻳگرپرﺳﻴدم , او ﻧﻴز جوابی چون عاشق ﭘﻴﺸﻴن داد , باخودگفتم مگرﻣﻴشود!!!!دوعاشق وﻳک معشوق؟!
به خود گفتم که اﻳن همان ذات مقدس است , باردﻳگر در باره ی خدا از آنها پرﺳﻴدم هردو جوابی جز ماه به من ندادند , ﺗﺼﻤﻴم گرفتم که از معشوق آنها سوال کنم , به آن ستاره ی پر نورگفتم که چه کسی عاشق توست؟جواب داد:تمام عاشقان زﻣﻴنی . کمی آن طرفتر نزد ستاره ی کم نور نشستم , به او گفتم که چه کسی عاشق توست ؟ نگاه خشمناکش را به سوی ستاره ی ﭘﻴﺸﻴن برد و گفت:او دلبرم را دزدﻳد , ﺗﺼﻤﻴم گرفتم که کمی به پای درد دل آن ستاره ی ظالم ﺑﻨﺸﻴنم , او ﻧﻴز خود از اﻳن اوضاع ناراضی بود , او ﻧﻴز شکاﻳت داشت که نمی دانم چه کسی عاشق واقعی من است , او می گفت : زﻣﻴﻨﻴان ما را فقط برای ﺳﻴاهی و غم هاﻳشان می خواهند , و در روز و شادی حتی به دنبال ما ﻧﻴز نمی گردند , درآنجا بود که پی بردم عشق زﻣﻴنی چقدر پوچ و بی ارزش است , و عشق واقعی آن است که باعث روشناﻳی ستاره ها و خورﺷﻴد شده است و نورش ﻫﻤﻴشه با ماست , و اگر روزی ستاره ای را برای خود انتخاب کردم , آنرا کم نورترﻳن ﺑﮕﻴرم تا مطمئن باشم که او مال خودم است و دﻳﮕر کسی جز من به دنبال او ﻧﻴست .
معجزه ی اﻳمان
در روزگاری گرگ صفت , در روزگاری که برادربه برادر رحم نمی کرد , درروزگاری که صحرگاهانش چون غروب و غروبش چون صحرهاﻳش بود , در روزگاری که کلمه ی مقدس عشق همچون سلام شده بود , ودر روزگاری که عشق مانند مردابی شده بود , در مردابی افتاده بودم , هرچه دست وپا ﻣﻳزدم ﺑﻳشتر به درونش فرو می رفتم , ناگهان تورا در کنارم ﻳافتم دستم راازروی ﻧﻳاز به سمتت درازکردم , توﻧﻳز دستم را بامحبت فشردی , ساعتها سپری می شد و مرداب ظالم تر , دﻳگرهدفمان نجات خود نبود , بلکه نجات دﻳگری بود , آرزوﻳم اﻳن بود در هنگامی که پاهاﻳم کف مرداب را لمس کرد , سرم در زﻳر پاهاﻳت باشد تا نجات ﻳابی , از آب مرداب ﻧﻣﻳنوﺷﻳدﻳم, و ﺗﺷﻧﮕﻳمان را با عصاره ی ﻳکدﻳگر بر طرف می ساﺧﺗﻳم , گرچه در مرداب بودﻳم اما احساس پرندگان را داﺷﺗﻳم , اﻣﻳدمان به طنابی به نام اﻳمان و قدرت معجزه ی آن بود , طناب تو مستحکم اما طناب من پوﺳﻳده بود , روزی طنابت را به دور تنم ﭘﻳچاندی و مرا اﻣﻳدوار ساختی , و قدرت طنابت موجب شد که مرداب براﻳمان گلستان شود , پس از رهاﻳﻲ با خود عهد کردﻳم که دﻳگر به بهانه ی تشنگی به سمت هر آبی نروﻳم , و از اﻳن خوف داﺷﺗﻳم که نکند روزی به اﻳن بهانه وارد عشقی مردابی شوﻳم , و با خود عهد کردﻳم که طناب هاﻳمان را محکم سازﻳم و ﻳکدﻳگر را تنها نگذارﻳم .
قصری در خرابه
در شهری به نام زندگی , در خرابه ای به نام دل , قصری ساخته ام به نام عشق ,چراغ قصر را با نام تو روشن ساختم , روزی به خود اجازه دادم که تورابه قصرم دعوت کنم , با هزاراﻣﻳد نامه ام را به تودادم, اماتونامه ام راپاره پاره وقصرم را وﻳران ساختی , با خود گفتم که باﻳد قصر را از نو بنا کنم , چراکه زندگی بدون عشق معناندارد , امااﻳن بار آنرادر گوشه ی خرابه ام پنهان ساختم , و آنرا با خاطراتت برپاساختم , روزی نگاهت به وﻳرانه ام افتاد , به تو گفتم ﺑﻳاو آنرا آبادساز , آمدی و آنرا ساختی , اما ازقصرگوشه ی وﻳرانه ام خبری نداشتی , می دانستم اگربدانی آنراوﻳران خواهی ساخت , باخودعهدکردم که آنرادر ﺳﻳنه حبس کنم , وآنرا با تن خودبه زﻳر خاک برم , اما اﻳن را دانم که خاک هم تحمل قصرم را ندارد , اما...اما...برای پابرجاماندنش مجبورم , و اﻳنک که قصرم را برتوظاهرساختم , می گوﻳم که درفردوس برﻳن منتظرت هستم , البت اگر خداوند عشق گناهم راکه تنهامبتلا بودن به عشق است ببخشد
ادامه مطلب